ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1696

سفرنامه شاردن ( فارسى )

ايران خواهد بود . پسر جوان لختى انديشيد و گفت در اين باره فكر مىكنم و جواب را به عرض مىرسانم . وى بىدرنگ چاپارى نزد عمويش به تبريز فرستاد ، و او را از پيشنهاد قوللر آقاسى آگاه كرد ؛ و ميرزا ابراهيم وسيلهء همان چاپار به برادرزاده‌اش جواب فرستاد كه مبلغ مورد تقاضاى رئيس غلامان را به او بدهد . از روى ديگر چون به قول قوللر آقاسى اطمينان كامل داشت براى اين كه موجبات تسهيل اين امر مهم هر چه زودتر فراهم شود چاپارى ديگر به پايتخت فرستاد و اجازهء شرفيابى و پاىبوسى شاه را تقاضا كرد ؛ و براى اين كه امور ايالت آذربايجان معوق نماند پسرش را جانشين خويش كرد . وزيران و درباريان كه از دسيسهء قوللر آقاسى و سوداى بلند وزير آذربايجان كاملا بىخبر بودند آمدن وزير آذربايجان را مخالف مصالح خويش ندانستند و با سفر كردن وى به پايتخت موافقت كردند و اجازه دادند پسرش را موقتا به جانشينى خود بگمارد . به هنگامى كه اين گفتگوها و رفت و آمدها جريان داشت برادرزاده ميرزا ابراهيم جسته گريخته شنيد كه جمشيد خان قوللر آقاسى خود را براى سفر كردن به قندهار آماده مىكند . و اين خيال در ذهنش قوت گرفت كه اگر پيش از عزيمت وى هزار تومانى را كه از طرف عمويش به او داده نگيرد از ميان مىرود . از اين رو نزد قوللر آقاسى رفت و پول را طلب كرد . جمشيد خان بىآنكه تحاشى يا انكار كند بىاكراه وعدهء استرداد آن را داد . اين مطالبه و وعده دادنها چندين بار تكرار شد ، و هر چند بار كه جوان در خلوت به آهستگى در وصول آن مىكوشيد به مراد نمىرسيد . سرانجام قوللر آقاسى از رفت و آمد مكرر جوان و طلبگارى او خسته شد و چون نمىخواست پولى را كه گرفته بود پس بدهد تصميم كرد بىامروز و فردا كردن آب پاك روى دستش بريزد و بگويد پول را پس نمىدهد . از اين رو يك شب در مسجد هنگامى كه قصد خواندن نماز جماعت داشت - مسلمانان غالبا نماز را به جماعت مىخوانند - چون برادرزاده وزير را مشاهده كرد كه در طلب پول به سوى او پيش مىآيد موقع را براى انجام دادن نيّت خود مناسب شمرد و چنان كه همه حاضران ببينند و بشنوند چشم و دستش را به سوى آسمان بالا برد ، آهى بلند از سينه برآورد و گفت : اى خداى بزرگ ، از شرّ مزاحمت اين جوان چه كنم و به كه پناه ببرم ؛ چنان كه